
لبريز از احساسي نو
عطشناك ديداري دوباره
انتظاري شيرين و كشنده لحظه هايم را پر كرده
وسوسه آمدنت و دنيايي از باور و ترديد جانم را گرفته
تمام نگاهم بوي اشتياق آمدنت ميدهد
دور نيستي اين انتظار...
جدايي و انتظار كه پايان گرفت شاعر مي شوم شاعر لحظه هاي شيريني كه تو با نگاهت برايم آورده اي.تمام شعرهايم را در گوش خفتگان خسته اين دشستان مي خوانم و صداي خنده ام خواب همه خفتگان را ...
كمك كن روياي شيرينم را بسازم.