
گم شده ام در ازدحام افكاري تاریک،دلهره های پوچ ،در احساس تنهایی كه در جانم خانه كرده.بازي نابرابري را شروع كردم تمام توانم را به كار گرفتم يك تنه جنگيدم اما ناجوانمردانه باخخخختتتتمممم.
حال بازنده اي ام كه بعد سالها هنوز طعم تلخ شكست را از ياد نبرده سراسيمه پي راهي براي فرار از اين خفقان است،فانوسي دورها سو سو ميكرد،سوسوي همان هم ديده نمي شود.