تبليغاتX
شازده کوچولو
85/09/24
یک سال از اولین نوشته ام گذشت

 در این روزگارخاکستری به دنبال رنگی دیگر می گردم،دستان سردم را به دیوارهای آجری می کشم،آرام آرام قدم هایم را بر میدارم لحظه ای دستم را از دیوار آجری میگیرم،به پشت سر نگاه میکنم تمام این راه را مثل همیشه تنهاپیموده ام و فقط سایه ام خسته تر از همیشه هم قدم با من شده و شاهد اشک ریختن های بی صدایم شده، دوباره دستم را به دیوار می کشم سرمای دیوار به تنم نفوذ می کند دستانم سرد شده کبود شده حس تلخی دارم،نبود دستان تورا حالا ... نه هیچ ...هیچ...قرار شد تو فراموش شوی. چشمانم به دنبال رنگ زندگی ست،همه جا را خاکستری می بینم.

 

85/09/17

درگير يه زندگي  تكراري،

خستگي در چهره اش جا خوش کرده،خطوط صورتش را با انگشتانم لمس می کنم، صورت جوانش را زندگی تکراری چه پر خط و چین کرده،به پیشانیش دست می کشم،خطوطش را می شمارم.

به این زندگی خسته کننده ات دستی بکش،این زندگی نور کم دارد،کشش و عشق به زندگی ات بده،این چهره فقط یک لبخند را گم کرده،از خودت دریغ نکن.

85/09/09
استادی مغرور،شاگردی مغرورتر

به من گفتی مغرور باش،دیگر یادی ازمن نکن،به فراموشی بسپارم،

تکلیف سختی را به من واگذاشتی،امامن می توانم!!!

مقابل دیدگان آینه بارها،هزاران بار همه گفتنی ها را گفتم،گریه کردم با صدای بلند درحجم یه اتاق سرد و تاریک و تنها،تو نبودی و من یک قلب خسته را به دوش می کشیدم با دنیایی حرف که باید گفته می شد اشکهایی باید ریخته می شد،ولی نه به تو نه برای تو تمام این حرف بغض شده بودو این اشک ها آه .

بغض هارا اشک ریختم،یادآوری کردم تمام آموختنی ها را من باید مغرور باشم حتی در مقابل تو،من باید همه چیز را به فراموشی بسپارم حتی تو را.

 

 

 

85/09/05
برای اثبات خودم به...

می،خواستم ، تو کدام جام را به دستانم دادی که مست نگاهت سرکشیدم...

تلخ بود...

نگاهت را در اوج تلخی وجودم از من ربودی، منت بر سرم بگذارنگاه گرمت را به وجودم به چشمانم هدیه کن ،مرگ سرد در وجودم ریشه دوانده.

اینبار به میل خود جام را به دستانم میگیرم بانگاهت سرکشیدنم را نظاره کن،در نگاه تو جانانه میمیرم،جانانه زندگی را میبازم،لبخندی بر لب و با اشتیاق چشم به چشمانت میدوزم،این نگاه به انتقام لحظه هایی ست که از من ربودی.