
تیره گی شب را به آسمان دوختم
خوشحالم
دیگر صبح نمی شود،روزهای پر از تکرار دیگر،دیگر تکرار نمی شوند.
گم شدم،من گم شدم
مثل بچه ها ترسیدم.
م...من گم شدم
تو شلوغی یه دنیا شک و دودلی گم شدم
چشمام سیاهی میره،دنیا داره دوره سرم میچرخه بغض کردم.
سعی دارم سرپا بمونم تمام تلاشم و کردم چشمام بازنگه دارم ولی چیزی دیده نمی شه م... من گم شده بودم،
یه ترس تو دلم جاگرفته دادزدم ولی جوابی نیومدمن گم شدم،یکی بیاد پیدام کنه.یکی بیاد من و از دنیای پراز شکم بیرونم بیاره.
من گم شدم ....
دل پنجره هم به حال من سوخت
با چشمای آسمون گریه کرد
های های اشک ریخت،ولی من همچنان ساکت بودم مثه بت.
چشم به خیابون دوخته بودم بارون داشت خیابون و می شست ولی دل من هنوزسیاه بود سیاهتر از.....
گفتم مهتاب
بیچاره چه غریبه تو اوون آسمون سیاه،دلش نمی گیره بس تو تاریکی میشینه،آخه ستاره ها که تو حدو اندازه اوون نیستن.
دلم میخواد بدوام اونقدر بدوام که نفسم بسوزه و از ترس اینکه خفه شم وایستم و به سختی نفس چاق کنم وقتی حالم جا اوومد ببینم یه جا غریبم مثل ماه تنها و غریب.
نمی شه...نمی شه.
نگو کار نشد نداره که این حرف و اصلا قبول ندارم.