تبليغاتX
شازده کوچولو
85/05/29
دعا...

دعا کردم......

دعا کردم هیچ وقت.....

هیچ کس.....

به حال خودش رها نشه.

از خدام خواستم اوون حس قشنگی که چند ماهی گمش کردم و بهم برگردونه.

دعا کردم.....

دعا کردم من و به حال خودم رها نکنه

من این رهایی و نخواسته بودم.

دعا کردم .....

ناله کردم خدای مهربانم غربتم را پر کن با یادت در ذهن تاریک و خسته ام

غربت وتنهایی و دلتنگی های گاه وبی گاهم را پایانی باش

دعا کردم.....

برای همه دوستام دعا کردم اوونایی که روزگار وصال و می خوان اوونایی که غصه دارن و دارن خورد می شن واسه اوونایی که دارن آیندشو ن وباکسی قسمت  می کنن.

شماها هم واسه همه دعا کنین واسه اوونایی که دوسشون دارید واسه منم دعا کنید.

دعا کنیم.....

دعا کنیم....

 

85/05/24
اندکی صبر سحر....

بوی تند و گیج کننده تعصب فضا را پر کرده و بر تیرگی ماجرا افزوده،افکارم را جمع می کنم از آخرین جایی که به یاد دارم،حرکت می کنم،آرام و پیوسته ولی انگار این راه تمام شدنی نیست از فرط خستگی و تنهایی لحظه ای می ایستم ولی نه ماندن در اینجا هراسانم می کند این تعصب این پافشاری افکارم را زندانی کرده به راه افتاده ام تا راهی برای رهایی پیدا کنم،کمکم می کنی؟!

85/05/08
به کجا چنین شتابان؟!

گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری؟!

دل من......

85/05/02
یه فاتحه برای...

چه زود چهار سال شد...

باورت نمی شه منی که از خنده های بی امان تو بیزار می شدم دلم واسه یه خندت پر می کشه.

آخه دیوونه اون شب گرم مرداد هم وقت رفتن بود،بابات می خواست بره تو کجادنبالش راه افتادی؟!حتما باید از همه کارها سر دربیاری!!!

چرا اون تصادف لعنتی باید بهترین دوست من و خیلی غریبانه از من می گرفت.

داری می خندی؟مثل همیشه!!!باورت نمی شه تو تمام این چهارسال حتی یکبار هم باور نکردم که رفتی؟ من بعد چهارسال هنوز هروقت بیادت می افتم اول یه لبخند رو لبام میشینه بعدش بغض می کنم و برای تو وبابات یه فاتحه می خوونم.

صفورای من!بهترین دوست دوران کودکی زودگذرم،خدایت بیامرزد.