
برای آخرین بار خواهشی دارم!!!
بگو بدون تو چه کنم؟!
بگو روزها را چگونه نکشم؟!
با یک فنجان چای تلخ پشت پنجره ایستاده و به بیرون زل زده،در تاریکی به اندازه شب نمی خواهد به باورش بگنجاند که او دیگر نیست،او به خواست خود تباه شد.
خسته ام،خسته از تمامی بغضی که در راه گلویم تلنبار شده،به زمین و زمان بیراه می گویم نه نمی شود این دل آرام شدنی نیست.
با خیال آسوده و مطمئن برو
منتظرمن نمون
راه من از تو جداست
برو بذار بدونم حداقل من باعث بی تکلیف بودن تو نشدم.
برو من و راحت بذار،بذار این شک و دودلی مثه خوره کار خودشه بکنه.
دارم بهت می گم!!!
اینقدرتقلا نکن،آروم بگیر
هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشترتواین مرداب فرومیری
خودت و کمترگرفتاراین دنیاکن.