
از دخترک بازیگوش و پرازخنده و شیطنت یک لبخند خنک بیشتر نمانده.
برای مدتی تعطیل
بر خاطراتت پرده سیاه آویختم،
هرجااسمی از تو بود سیاه گرفتم،
تو را در همه جا کشتم،
تمامی نوشته هایم را پاره پاره کردم و آتش زدم،
به تلخی گریستم،تورا از همه جا پاک کردم ،یادت،نامت،
باورت نمی شود ولی من تورا از ذهنم پاک کردم.
کاش می توانستم انتقام تمام روهایی را که تلخ گریه کردم از تو می گرفتم!
نه!نه مهم نیست،من سالی ست آزادی را می چشم،طمع دلچسبی دارد.
دلم به سختی گرفته بس که از سیاره ام بی خبر مانده ام،بس هنوز نمی دانم گلم
مرا واقعا دوست داشت یا نه؟هنوز نمی دانم چه کسی در گوش گلم خواند که من دوسش ندارم؟هم من هم گلم مغرور بودیم از هم بدتر!!!!!
دلگیر شده ام که نتوانستم گلم را مجذوب خودم کنم،از خودم بیزار شده ام که نتوانستم به گلم بفهمانم که من بدون او نمی توانم زندگی کنم،بس آتشفشان خاموش را برای روز مبادا تمیز کرده بودم
خسته شده ام ،دلم برای سیاره ام تنگ شده من هرروز دلم 44 بار می گرفت و غروب را با چشمانی
پر می دیدم و هربار وعده گریه کرده در غروب بعدی را به خود می دادم.
تمام سعی خودم را کردم تا بائوبابها رشد نکنند وگرنه سیاره را ویران می کنند
ولی آخرین بائوباب زمانی که من از گلم دلگیر بودم و حوصله هیچ کاری نداشتم
رشد کردو بین من و گلم که تمام داراییش برای دفاع از خودش سه ،چهار تا خار پرپری بود
فاصله انداخت.
من حتی نتوانستم اهلی کردن را درست یاد بگیرم تا گلم را اهلی خود کنم.
من در این سیاره غریبه به چه چیزی به چه کسی دل خوش کنم؟دلم برای گلم تنگ شده ،
گلم من را به بی مهری متهم کرد.کسی پیدا می شود علاقه من را به گلم بفهماند؟!
من محکوم به طغیانگری شده ام،محکوم به مغرور بودن،محکوم به سرد و بی احساس بودن،به محال بودن آروزها یم،به تنها بودن آن هم به خواست خودم،به باختن،به شک کردن به همه.
دندانهایم را روی هم می فشارم،انگشتانم را گره کرده ام و دستانم را محکم به هم گره کرده و می فشارم.مبادادر برابر اینهمه کم لطفی وبی عدالتی حرفی بر زبان بیاورم.
درونم غوغاییست ،فریادی راه گلویم را سخت می فشاردوچشمهایم پرازناله شده پلک هایم را روی هم می گذارم مبادا قطره اشکی راه خود را بگیرد پیش آید.
من نمی دانم به چه مقیاسی من را اینگونه متهم کرده اند البته زیاد هم مهم نیست.
انسانهای اینجا همه از من متهم تر ،نمی توانم دیگر اینهمه بی عدالتی راتحمل ندارم،من بیزار از خود و از هم،بدون هیچ کوله ای از همه تان جدا می شوم.مگر نه اینکه بی احساس و سردم پس با من کاری نداشته باشید من با مترسکها دوستم همانها من را کفایت می کنند به شما هیچ نیازی ندارم.
تنها شده ام
بیرحم ها مریم های آروزیم را پرپر کرد،مهلت یک جوانه زدن و نقش بستن یک لبخند را به ما ندادند.
تنها شده ام
بی هیچ دلیل متهم به بی وفایی شدم متهم به دروغگویی ،دوستانم را یکی پس از دیگری از دست دادم.
تنها شده ام
دروغ پر رنگ تر از همیشه جلوه می کند ودستانش را به دور گلویم حلقه کرده و می فشاردقصد جانم را دارد.
خسته شده ام
دورنگی و بی قیدی را در همه می بینم که ریشه دوانده و مرا محصور کرده و جرأت فریاد را از من بی رحمانه دزدیده.
خسته شده ام
همه کلاغ صفت شده اند عقلشان را زندانی کرده اند و با چشمانشان فکر می کنندو تصمیم می گیرند.
خسته شده ام
تنهایی و خستگی آرام آرام در من رخنه می کند و سم مهلکش را در جانم می ریزد،مرگ تدریجی به سراغم آمده ،و جسم سردم طاقت این همه.....
تلخ شده ام
من هم به مانندهمه فکرفرصت دوباره و جبران را درخود زندانی کرده ام وظالمانه ترین راه را برای خودم برگزیده ام راهی که دیگر بازگشتی ندارد و جبران در آن معنی ندارد در واقع پلی پشت سر باقی نمی ماندکه راهی برای.....