تبليغاتX
شازده کوچولو
85/01/31

بیشتر که فکر میکنم متوجه می شوم زمان به سرعتی وصف ناشدنی دارد می میرد،ومن همچنان نشسته ام در گذر زمان افکارم پراکنده شده انگار ذهنم منفجر شده و هرتکه از افکارم در گوشه ای افتاده و هر تصمیم آرام جان باخته،وسعی در جمع کردنشان بیهوده است.

من خودم ،بله خودم با این دستهای سردم لحظات زندگی ام را می کشم.گویی درون حبابی گیر افتاده ام در بلندی آسمان که دست و پا زدن برای رهایی برابر سقوط و مرگ است.

تمامی دوستانم من را بلند پرواز می دانند ولی این فقط برداشت آنهاست من نه پری دارم برای پرواز نه معنی پرواز را می دانم،حتی اگر پری هم داشتم من با آسمان کاری نداشتم.من بلند پرواز نیستم،من فکری ندارم که برایش نیاز به پرواز باشد.من فقط هستم بی هیچ هدف و دلیلی...

85/01/25
زندانی

پیشتر سعی می کردم چشمانم را روی هم نگذارم و نبندم،ولی حالا با خیالی آسوده چشمانم را روی هم می گذارم،چون تورا پشت تاریکی پلکهایم حبس کرده ام.

85/01/24
برای اکرم وهیچ کس دیگر

شده بشکنی؟

شده بشکننت ولی انقدر مغرور باشی که نخوای به روی خودت بیاری؟

شده انتخابت درست باشه ولی غرورت اجازه نده،یعنی بترسی که بگی و پس بخوری؟

شده نخوای اعتراف کنی که دوسش داری و از دستش بدی اونوقت حتی به خودت اجازه ندی که گریه کنی؟

شده بخواد بره و فقط یه نه تو اوون و نگه داره ولی مثل همیشه یه چیزی درونت مثل غرور ادای دوست داشتن و در آره بگه هر جور راحتی و اوون بره؟

شده بخوای فقط مال تو باشن«عشقت،دوستات »؟

شده بخوای بری دنبالش ولی از رفتن بترسی؟

شده آرزو کنی که ایندفه که دیدیش بهش حقیقت و بگی؟

شده اصلا احساس کنی بودنت بی دلیله و بی هدف داری روزهات و خفه می کنی؟

شده برای این بخوابی که فردا شاید بهتر شه وبیدار شی ببینی نشده خودت و لعنت کنی که چرا بیدار شدی؟

شده به خودت دروغ بگی که همه چیز درست می شه تو می تونی ولی باز خودت بدونی که دروغه و غصه بخوری؟

شده؟؟؟!!!

 

85/01/20

به انتظار تو این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد؟

واژه تا کی جان بیان خواهد داشت؟

خاطره تا کی زنده خواهند ماند؟

مهر سکوت تا کی دوام خواهد داشت؟

چشم تا کی در هفت آسمان راخواهد گشت؟

آخرین آرزو تا کی زنده می ماند؟

ترس دارم از روزی که هوای با تو بودن را گم کنم،ترس دارم از روزی که دیگر برایم خاطره کم رنگی شوی که بود و نبودت یکی باشد،ترسانم از فردایی که می دانم تو مثل امروز و دیروز نمی آیی،یا فراموشم کرده ای یادرگیر رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند شده ای.

شب،

ستاره های چشمک زن دور و نزدیک

دروغ همیشگی«دوست داشتن»،

نگاه غم آلوده،

قطره اشکی که پنهانی ریخت

نگاه که به سمت تو شد دوباره سعی کرد لبخند بزند و خود بسوزد ولی اشتباهات پیاپی تورا ببخشد،اما آخرین اشتباهت را نمی بخشم،فکر کن اشتباهت را بیاد بیاور،

سعی کن مواظب خودت باشی چون من سعی می کنم فراموشت نکنم و منتظر باشم تا.....

 

 

85/01/16

امیدوار مثل همیشه

 

روزگاری نه چندان دور،دور شاید به اندازه دوری انتهای دریا از مقابل نگاه ما،دوستی دری را نشانم داد به مزاح بر در کوبیدم،قصد فرار داشتم که چیزی شبیه به یک دست من را از فرار بازداشت شخصی در راگشودگویا از قبل می دانست قرار است رهگذری بردر این خانه بزند، به کار من خندید،صحبتی میان ما گل انداخت چند وقتی از هر دری گفتیم تا به دوستی رسیدیم ولی مثل همیشه چیزی به اسم جدایی و جداافتادن پیش آمد....ولی از آن دوست که در را نشانم داد دلگیر نیستم،آن دوست ناخواسته من را دچار تجربه ای جدید کرد.

خاطرات روزهای خوش و شیرین خاطراتی ماندگارترهستند در ذهن بیدار ولی رنجیده من .

 

85/01/16
تقدیم به زهره خوبم

اولین نوشته من در سال 85 سال نو مبارک،باآرزوی یه سال خوش و پر از پیروزی

بیایید برای برآورده شدن آرزوهای خوب و خیرمان برای هم دعا کنیم.آرزوهایی از جنس ماهی اسیر در تنگ که شفاف و بی کینه باشد.

 

آه

باز این دل سرگشته من

 یاد آن قصه شیرین فرهاد افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تمنای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهادوافسوس

نه توان کرد زبی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهادبرآوردن میل دوست

خواه با شاه درافتادن وگستاخ شدن

خواه با کوه درافتادن

رمز شیرینی قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت،می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش رنج بری بسی

تب و تاب بودت هر نفسی

به وصال برسی یا نرسی

سینه بی«عشق»مباد.