تبليغاتX
شازده کوچولو
84/12/03
با رفتنم می خواستم....

رفتم مرا ببخش ونگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از دردوبی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که باناگفته به خود آبرو دهم

رفتم که گم شوم چویک قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی

فروغ فرخزاد

84/12/03

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزدبرتن ترانه من

دانی اززندگی چه خواهم

من توباشم...تو...پای تا سرتو

زندگی گرهزارباره بود

باردیگرتو...باردیگرتو

آنچه درمن نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

باتو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان اگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

84/12/01

 

«می خواهم فقط باشم.فقط باشم،نه اونطوری که تو دوست داری نه اونطوری که همه ازم انتظار دارن،اونطوری باشم که نیاز هیچ کسی نباشم به هیچ کسی هم نیاز نداشته باشم ، خودم و تو دست باد رها کنم،نفس بکشم و خدا رو سپاس کنم که هنوز زنده ام ،چون خسته ام پس هنوز زنده ام،چون سختی ها رو دارم حس می کنم پس زنده ام،هوای هیچ عشقی،هوای هیچ حسی در من نیست،من فقط نفس می کشم من به خاک اینجا وابسته شده ام،از چیزی که بیزارم وابستگی ست،چه به تو چه به هرچیزی دیگر،از این که به چیزی عادت کنم بیزارم ،از حس اسارت بیزارم از حس مالکیت بیزارم من ازهمه چیز بیزارم،و تنها وتنها یک امید دارم و آن این است که خدایی نظاره گر این همه تنهایی وتاریکی و ناتوانی من هست،نظاره گر سکوت بی پایانی که سالهاست دچارش شده ام،تنهایی مطلق،سکوتی که نه شرم بلکه غرور باعثش شده،عمریست سکوت کرده ام سکوتی در برابر همه،عمریست تنهایی را به همه چیز ترجیح می دهم،کسی را به خلوت تاریک خودم راه نمی دهم،از این که مجبورم به دروغ لبخند بزنم اصلا ناراحت نیستم،مدتهاست فهمیده ام مردم اصلا فکر نمی کنند بلکه فقط نگاه می کنند.«عقل مردم به چشمشونه»من می خندم واز اینکه همه فریب این خنده ام را می خورند خوشحالم، دیگه حتی انتظار هم نمی کشم،من من من من...............»

84/12/01
سقف.....

سقف خونم طلای ناب

زیر پاهام حصیر سرد

تو دست من سیب گلاب

اما دلم پرز درد

مثل درخت بیدکی

تکیه ام دادم به کسی

شدم درختی تو کویر

تنها و خشک،یک اسیر

اما یه روزگاری بود پدر بزرگمون می گفت

بهشت همین دنیای ماست

عشق و صفاست،اما کجاست؟

 مثل درخت بیدکی

تکیه ام دادم به کسی

شدم درختی تو کویر

تنها و خشک،یک اسیر

می خوام دیگه رها بشم

ساده و بی ریا بشم

زمینم و شخم بزنم.

نه بد بشم،نه خوب بشم.