
*در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
*من گمان می کنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم.
*یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند،نمی شود گفت،آدمرا مسخره می کنند.(چقدر ساده گلایه کرده)
*اگر زندگی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.
*گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد،آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست،همه گول خوردند.
اگه گفتی چندتا دونه بارون می تونی جمع کنی؟
یه کم فکر کن.....
اونقدری می تونی جمع کنی که تو من و دوست داری اونقدری که نمی تونی جمع کنی
من تو رو دوست دارم.![]()
![]()
رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و از کرده خویش دل نامهربام را به دوش می کشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
دراوج نیزارهای پشیمانی وابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند
سلام می کنم
تو باورنکن اما من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
در غروب آسمان تو شاید در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم.
تو را تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد
وبا یاد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم

به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
میگن قاصدکا خوش خبرن ،پس یه دنیا قاصدک جمع می کنم می فرستمشون دنبال تو می سپارم بهشون هر جا دیدنت زود بیان بگن
اگه تو راه اومدن بودی که وای باید زود آماده شم،اگه با یه یار دیگه بودی!!!!!
با تشکر از دوست خوبم(ع.ل)باران که خیلی بهش زحمت دادم![]()

اگر به جای یک قلب صد قلب داشتم
میگذاشتم هر صد قلب را شما بهجرم عاشقی
از سینه بیرون بکشید و قربانی کنید.
در مذهب عاشقان،قربانی شدن داوطلبانه
اولین شرط عضویت است.
بیتای مهربانم
تو چگونه توانستی من را در میان این همه غریبه با دنیای پر از تنهایی رها کنی؟چه بی صدا گذاشتی و رفتی.با آن که در نگاهم عشق خواندی چرا گریختی؟
تو همیشه در خیالم باقی خواهی ماند تا بازگردی امید را در خودم زنده نگه داشته ام.
کاش می شدگل چشمان تو را می چیدم و می آویختمش بر دیوار
در اتاقم که پر از سایه توست،آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم
وبه خود می گفتم،تو نوازشگر احساس غم آلودهُ من می مانی
ولی افسوس
تو آن نیستی،آن کوچک پاک که من از پاکی اندیشه خود پروردم
وبزرگش کردم.
من نمی دانستم که تو با ضجه های هر رهگذری می خوانی
هیچ بر تونمی باید بست دل،مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود.
سنگ دل نیستم اما.....دل من می خواهد که تورا باز
باخشم به خاک اندازد وچورگبار خزان
قلب گلگون تورا خسته . پرپرسازد
کاش می شد گل چشمان تورا می چیدم و می آویختمش بر دیوار
تادوچشم تو،در ظلمت این تنهایی
شاهد پاکی و آشفتگی من باشد،کاش می شد.....


بخشش به شما نمی آموزم بلکه ستاندن را،
انکار را به شما نمی آموزم بلکه اصرار را،
تسلیم را نه،که شناخت را با لبخندی بر لب ها
سکوت را نمی آموزم،بلکه آوازی را که بسیار هم بلند نیست،
به شما«خودبزرگتر»را می آموزم که همه آدمیان را در بر می گیرد.
جبران خلیل جبران
زمان به سرعت می گذردودیگران وارد و اززندگی تان خارج می شوند
هرگز برای گفتن این که آدم ها چه قدر برایتان اهمیت دارند،فرصت را از دست ندهید.«چیرز»
اگراندیشه ام بیشتر از چشمانم طالب تو نبود بی گمان تورابرای همیشه فراموش می کردم«علی شریعتی»
ما زمان زیادی را صرف می کنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم
یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم،
اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم«اسم نویسنده رو فراموش کردم»
وقتی ناراحتید از این که به چیزی که می خواستید نرسیدید،محکم بنشینید و خوشحال باشید،زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست«اسم نویسنده رو فراموش کردم»
برایت...
بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی مجنون،شاید
از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسم ها یاد کرد برایت بارها باید سر سجده فرود آورد، شاید
ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم.
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاه تو جای خواهم گرفت
ویا در زیر پاهای تو بیرحمانه می میرم، شاید
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار که بعد از روزهای گرم وشیرین
زمان مردنم
آیا در آغوش تو جانم خدا گیرد ویا این آرزو در نطفه می میرد، شاید.
سیاره بعد جایگاه میخواره بود
این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در غم عمیقی فرو برد.
میخواره را دید که ساکت در برابر مجموعه ای از بطریهای خالی و مجموعه ای از بطریهای پر نشسته بود و به او گفت:
- چه می کنی؟
میخواره با حالتی ماتم زده گفت:
- می می خورم.
شازده کوچولو پرسید:
- چرا می می خوری؟
میخواره جواب داد:
- تا فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش به حال او می سوخت پرسید:
- چی را فراموش کنی؟
میخواره سرش را به زیر انداخت و اقرار کرد:
- فراموش کنم که شرمنده ام
شازده کوچولو که دلش می خواست به او کمک کند پرسید:
- شرمنده از چی؟
- شرمنده از اینکه می می خورم!
میخواره این را گفت و یکسره به حال سکوت فرو رفت.
شازده کوچولوی من حیران از آن جا رفت و در راه سفر با خود می گفت:
«آدم بزرگ ها واقعاً که خیلی خیلی عجیب و غریب اند!»
«شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری»